قدم به قدم تا اسقلال
دخترشیرینم سلام
کم کم داریم به روزتولددوسالگیت نزدیک میشیم ونگرانیهای من روزبه روز بیشتر میشه مسئله ای که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده اینه که چگونه شیردادن بهت را قطع کنم
با این که من کارمندم وبخش عمده روزرا خونه مامانی هستی وشیرنمی خوری ولی همین که دررا بازمیکنم چنان با ذوق وجیغ وبلبل زبونی فراوان ازم استقبال می کنی
که قندتودلم آب میشه
واون لحظه بهترین لحظه روزم هست بانگاهی ملتمسانه منتظر میشی تا من لباسم را بیرون بیارم وبهت شیر بدم توفاصله زمانی که شیر می خوری ومن با عشق مادرانه ام به چشمهات نگاه میکنم سکوت وارامشی بینمون برقراره که باعث میشه خستگی روزم ازتنم بیرون بره
توهم بعدازشیرخوردن پامیشی وشروع میکنی به شیرین زبونی وشرح ما وقع اون روز
![]()
اوایل تولدت که شب تا صبح بیداربودی
من تورا توی بغلم میگرفتم
وبرای این که خوابم نگیره
می نشستم جلو تلویزیون وتوهم تاصبح توی بغل من شیر می خوردی وخواب می رفتی
کم کم که سه ماهه شدی تورا توی تخت پارک خودت که کنارتختمون گذاشته بودیم می خوابوندم ولی توبه دفعات تا صبح با صدای جیغ ازخواب می پریدی وگریه میکردی
ومن هم بلا فاصله بلندمی شدم وبهت شیر می دادم تا دوباره آروم بشی وبه خواب بری حدودیک ماهی گذشت
یه روز که خونه باباعباس بودیم توی گهواره شون خواب راحتی کردی همون شب من وبابا به امید اینکه توشب خوب بخوابی رفتیم گهواره خریدیم وشب تورا توی گهواره خوابوندیم یه مدت به همین منوال گذشت ومن با سختی زیادی خوابت می کردم ولی کابوسهات تموم نشد و مونده بودم چه کارکنم
دیگه به بی خوابی عادت کرده بودم
تا اینکه حاج خانم پیشنهاد دادن که شب پهلوی خودم بخوابونمت وبهت شیر بدم تا خواب بری تا با حس کردن حضورم احساس امنیت کنی وکابوس نبینی این پیشنهاد را هم امتحان کردیم واون شب بابامهدی روی زمین خوابید ومن و تو روی تخت کنارهم خوابیدیم وتوازهمون شب اول راحت خواب رفتی
ودیگه باکابوس وجیغ بیدارنشدی وبا وجود تخت وتخت پارک وگهواره ازاون موقع هرشب توکنارم می خوابیدی با اینکه تا صبح چندباربیدارمیشی وشیر می خوری ولی خواب بدنمی بینی و حالا هم که بزرگ شدی وشام می خوری وسیرهستی برای خواب رفتن حتما باید شیر بخوری حتی اگه توی ماشین خواب بری همین که می خوابونمت بیدارمیشی وشیر می خواهی وقتی توسکوت وآرامش شب بهت شیر میدم انگاربهترین زمانهای عمرم هست هم باهات حرف میزنم هم باهات دردل میکنم وهم برای دوستانمون دعا میکنم تا اینکه کم کم به خواب میرم البته بعضی مواقع هم به قدری خسته ام که توهنوز بیداری من خواب رفته ام

به این ترتیب بخش عمده مشکلم زمانیه که ازسرکاربرمی گردم وشب تاصبح که شدیدا به شیر وابسته ای ومن هم دلم نمی خواد التماست را ببینم با مشورت بزرگترها به این نتیجه رسیدیم که برای ازشیر گرفتنت چندروزی مرخصی بگیرم تابدونی اگه بهت شیر نمی دم محبتم نه تنها کم نشده بلکه بیشترهم شده ودرواقع جای شیر را بامحبت پرکنم
ازطرفی سعی کنم کم کم جدا بخوابی وبه محل خوابت عادت کنی چون تا زمانی که کنارم می خوابی نمیشه شیرت را قطع کرد

روزچهارشنبه دوازدهم ذی الحجه که درواقع روزتولدت به قمری بود بابایی وبابامهدی تختت را ازکمد وبوفه اش جداکردن وکنارتخت خودمون گذاشتن من هم لحاف وتشک وبالش پیشی
که خیلی دوستش داری توش انداختم وبا تبلیغات من ومامانی ازتختت خوشت اومد ومیگفتی "تخت منه "
شب روی تخت خودت خوابوندمت وبهت شیردادم وخواب رفتی من هم به این امیدکه دیگه بعدازدوسال میتونم یه شب راحت بخوابم
رفتم خوابیدم ولی ای دل غافل که هرچی این پهلو به اون پهلوشدم خوابم نمی برد با اینکه معمولا خیلی زود خواب میرم واون شب هم خیلی خسته بودم ولی هرکاری کردم نتونستم بخوابم تا نیمه های شب بیداربودم نمی خواستم باورکنم که نبودن تو باعث شده اینچنین پریشون بشم واقعیت همین بودمن هم برای خوابیدن بهت عادت کردم وبا نبودن تو یه چیزی کم داشتم ونمی تونستم خواب برم توهم ازنیمه های شب بیتابی کردنت شروع شد چون دیگه تختت به اندازه تخت دونفره بزرگ نبود تا بتونی توش غلت بزنی وهمش پاهات به دیواره تخت می خورد وبیدارمی شدی وگریه می کردی
من هم دوباره تورا پیش خودم خوابوندم ودوتایی تا صبح خواب رفتیم اون شب تصمیم گرفتم روزها توی تخت خودت بخوابونمت تا کم کم به محدوده کوچیکت عادت کنی بعد شبها هم همونجا بخوابی

این هم اولین خواب فرشته من توی تخت خودش با جناب پیشی


فعلا تصمیم گرفتم یه مدت کوتاهی بعد ازدوسالگیت هم بهت شیر بدم تا شرایط فراهم بشه حداقل ازاسترسم کم بشه نمی دونی وقتی بهت شیر میدم همش باخودم فکرمیکنم که حالا داری با آرامش شیر می خوری وخبر نداری که تا چندوقت دیگه این هم قطع میشه خدا می دونه طاقت ندارم ناراحتیت را ببینم الهی یه جوری خودت دیگه نخوری یه جوری بشه که اصلا زجر نکشی خداجونم خودت کمکمون کن


قدم به قدم تا اسقلال 


