حسنی حسنی ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

دل نوشته هاي مامان حسني

خانم آرايشگر

  حسني جوني من سلام موهات بلند شده بود ومي خواستم كوتاه بشه ديروزقراربود باهم بريم آرايشگاه به ماماني گفته بودي "موخوام برم آراشگاه اصلاح كنم موهامو رنگ كنم خوشدل شم" وقتي ماماني صحبتهاي گهربارت  را بهم گفتن هم خيلي خنديدم وهم تعجب كردم نمي دونم تو فسقلي ازمورنگ كردن چي مي دوني وقتي من هنوز موهام را تا حالا رنگ نكردم وهيچ حرفي هم درموردش نزدم ضمنا برام خيلي جالب بود كه ميدوني چه چيزي مربوط به كجا هست وبه موقع ازش حرف ميزني عصرباهم رفتيم آرايشگاه وتو خيلي خانوم اونجا نشستي البته با چشماي ريزبينت دقيق همه چيز رانگاه مي كردي حيف كه موبايلم همراهم نبود تا ازاون نگاه نافذت عكس بگيرم مرتب ازم درمورد ادما وكاري كه دارن انجام ميد...
22 فروردين 1391

سلام بر سال 91

 فرشته نازمامان سلام سال نو مبارك انشالله امسال به خوبي سپري بشه وروزهای شادی پیش روداشته باشیم آخراي پارسال به شدت مشغول خونه تكوني بودم وحسابي خسته شده بودم تا ظهر29 اسفندكه به سلامتي خونه مون مثل دسته گل شداخرين روزسال راطبق رسم  من درآوردي بنده قرارگذاشتيم ناهار بريم بيرون توهم به قدري كيف كرده بودي كه همش ميگفتي"بريم اِستوران قذا بوخوريم" براي ناهاررفتيم بهترين رستوران شهرمون يعني تالاريزد والبته بعد ازيه انتظار نسبتا طولاني ميز خالي شدوتونستيم سه تايي سفارش غذا بديم با اينكه هميشه مي خواهي خودت قاشق دست بگيري وريخت وپاش كني ولي اون روز بدون ناراحت كردن من غذات را خوردي والبته بيشترحواست به بقيه بود كه ببيني هركس...
20 فروردين 1391

خداحافظي باسال 90

     حسني خانومم سلام سال 1390 خورشيدي هم داره نفسهاي اخرش را ميكشه وجاش را به سال 1391  ميده حالاكه  به يك سال گذشته همين مواقع فكرميكنم ميبينم:  يك سال گذشت با همه اتفاقات خوب وبدش امروز داشتم وبلاگت را مرور مي كردم چقدر تو اين يك سال عوض شدي بزرگ شدي اوايل سال كه يكسال وچهارماهه بودي فقط چندتا كلمه وآوا را مي تونستي بگي ولي حالا چنان بلبل زبوني مي كني وحرفاي جالب مي زني كه گاهي خودم هم ازتعجب انگشت به دهن مي مونم   يك سال گذشت وكساني ازبينمون رفتن درحاليكه پارسال اين مواقع بودن وكساني به جمعمون اضافه شدن درحاليكه پارسال اين مواقع نبودن ومعلوم نيست تا يك سال اينده چه ها شود بالاخره ...
28 اسفند 1390

نقاشی نقاش کوچولو

دخترهنرمند مامان سلام مدتیه که می خوام ازنقاشیهات عکس بگیرم وبرات تو وبلاگت بذارم ولی کمی تنبلی کردم ازطرفی بعدازنقاشی کشیدن اونا را رنگ میکنی که دیگه نقاشی اولیه مشخص نیست فعلا فقط تونستم ازنقاشی نی نی  که با خودکارکشیدی عکس بگیرم جالبه که نی نی حتما گوشواره هم باید داشته باشه وحتما باید خندان باشه قربونت برم که هروقت ناراحتم میای بهم میگی "مامان بخند" وانگارهمه چی یادم می ره ...
22 اسفند 1390

نمکدون مادر

    حسني خانومي من سلام الهي قربون اون يزدي حرف زدنت برم كه زدي رودست مامان با اين لهجه ات  خيليها ازتعجب دهنشون وا مي مونه چون نه تنها جملات وكلمات را خوب حرف مي زني بلكه اصطلاحات يزدي كه خيليهاش سخت هم هست به جاي خودش به كارمي بري ما يزديها ازكلمه دوحرفي خش هزاران استفاده مي كنيم كه بسته به موقعيت ولحن اداي كلمه معني هاي متفاوتي پيدا ميكنه چندشب پيش كه خونه بابائي بوديم ماماني بهت شام مي دادن به خاله فائقه گفته بودن ازوقتي شيرحسني را گرفتيم بهترغذا مي خوره خوابش هم بهترشده كه تو يهو گفته بودي "خَشتَر شدم نـــــــــه" وخنده حاضران ازجمله نابت به من ميگي " پنجيره واكن هواخَش شده "با چش...
22 اسفند 1390

بوي عيدوخداحافظي با سيسموني سبز

عزيزدل مامان سلام حدود ده روزديگه تاپايان سال 90 مونده ومن شديدا مشغول خونه تكوني هستم اين روزها خيلي سرم شلوغ شده هم تو اداره هم توخونه هم كمكهايي تو كه مي خواي خونه تَتوني بكني خودت ببين ديگه اوضاع چه خبره هميشه نزديكي هاي عيد تغييرات زيادي ايجادميشه همراه با تغييرات طبيعت خونه ما هم كم وبيش تغيير  داره آخه بايد معلوم بشه داره همه چي عوض ميشه حتما كه نبايد همه چي نو بشه گاهي يه تغيير دكوراسيون كوچيك هم روحيه ادم را عوض مي كنه دوسال واندي پيش درحاليكه توشش ماه بود همسفرمن بودي وقتي جنسيت نازنين فرشته من معلوم شد وقتي مشخص شد خدا رحمتش را برام فرستاده علي رغم كليه سونوگرافيهاي خانگي كه همه ميگفتن تو پسرهستي اينقدرخوشحال ...
20 اسفند 1390

معجزه امشب

  جگرگوشه من سلام امروزمثل همیشه خونه مامانی بودی ومن بعدازاتمام کارم اومدم دنبالت چون خواب بودی تا بیدارشدنت صبرکردم بالاخره ازخواب نازپاشدی وحدود ساعت 8 به طرف خونه راه افتادیم من طبق یه عادت دیرینه همیشه وقتی ازخونه بیرون می آم چهارقل وایه الکرسی وسایردعاهایی که به زبونم می آدمی خونم امشب هم مثل همیشه تورا توی صندلیت گذاشتم وکمربندت را بستم بعدهم کمربند خودم را بستم وراه افتادیم مثل همیشه که توی مسیر شعرمی خونیم امشب توراه باهم قرآن می خوندیم من اول ایه را میگفتم وتواخرایه را نزدیک زیرگذربلوارمنتظرقائم ترافیک بود وپلیس همه ماشینها را به طرف زیرگذر هدایت می کرد ماهم رفتیم پایین چون ترافیک بازشده بود اغلب ماشینها سرعتشون را ...
6 اسفند 1390