دخترنارنجي پوش من
دخملي عزيزمن سلام گاهي وقتي به گذشته فكرمي كنم مي بينم روزها وماهها وسالها چه زود پشت سرهم ميان وميرن واون زمانيكه منتظرش بودم چقدرزود فرارسيده وچقدر سريع داره طي ميشه وقتي هنوز همسفرم بودي وبه دنيا نيومده بودي گاهي تورا توذهنم تصور مي كردم وباهات بازي مي كردم توهمون چندماه خيلي بهت عادت كرده بودم وقتي مشخص شد خدا رحمتش را برام فرستاده گاهي من هم باخاله وماماني براي خريد سيسموني مي رفتم چون توفاميل سالها ني ني كوچولونيومده بود براي اولين بار تو زندگيم بود كه به مغازه فروش وسايل نوزادي مي رفتم وچقدر لذتبخش بود وچقدر با خاله بچه بازي در مي آورديم وگاهي كودك درون ماماني را هم بيدار مي كرديم وسه تا بچه كوچولو...
نویسنده :
ماماني
9:53




