حسنی حسنی ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

دل نوشته هاي مامان حسني

دخترنارنجي پوش من

دخملي عزيزمن سلام       گاهي وقتي به گذشته فكرمي كنم مي بينم روزها وماهها وسالها چه زود پشت سرهم ميان وميرن واون زمانيكه منتظرش بودم چقدرزود فرارسيده وچقدر سريع  داره طي ميشه وقتي هنوز همسفرم بودي وبه دنيا نيومده بودي گاهي تورا توذهنم تصور مي كردم وباهات بازي مي كردم توهمون چندماه خيلي بهت عادت كرده بودم وقتي مشخص شد خدا رحمتش را برام فرستاده گاهي من هم باخاله وماماني براي خريد سيسموني مي رفتم چون توفاميل سالها ني ني كوچولونيومده بود براي اولين بار تو زندگيم بود كه به مغازه فروش وسايل نوزادي مي رفتم وچقدر لذتبخش بود وچقدر با خاله بچه بازي در مي آورديم وگاهي كودك درون ماماني را هم بيدار مي كرديم وسه تا بچه كوچولو...
3 اسفند 1390

شیرینی های حسنی خانوم

  همه هستی مامان سلام اين روزها اينقدركارها وحرفهاي جالب ميزني كه من ازنوشتنش جامي مونم بعضی مواقع حرفهايي مي زني كه تا چندثانيه مغزادم قفل ميشه كه چي جواب بده وگاهي هم چنان اشتباهمون را گوش زد مي كني كه هيچ جوري به ذهنمون نمي رسه چطور جمعش كنيم   جعبه چهارطبقه لوازم التحريري كه عمه مريم براي تولدت كادو آورده بودن را گذاشته بودم بالاي كمدت يه روز كه مي خواستي باهاش بازي كني به من گفتي اونو برات بيارم باتوجه به اينكه هنوز خيلي ازوسايلش به دردتونمي خوره باخودم فكركردم اگه اونوبرات بيارم بايد كنارت بشينم و ديگه به هيچ كاري نمي رسم دنبال بهانه اي بودم تا ازخيرش بگذري وبهونه گيري نكني اين شد كه دستام را جمع كردم وبا اشاره ...
2 اسفند 1390

خداحافظي باشيرمادر

عزيزترينم بهترينم نيكوترينم سلام براي ازشيرگرفتنت مي خواستم خونه خودمون اينكاررا انجام بدم ولي چون تجربه اولم بود وعكس العملت را نمي تونستم پيش بيني كنم وازطرفي مثل هميشه متاسفانه حضور یه نفر تو زندگي من وتو خيلي كمرنگه ونمي تونم روي كمكش حساب كنم وتنها مي موندم با سبك سنگين كردن نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه چندروزي بريم خونه بابايي تا حداقل اونا بهمون كمك كنن وسختي اينكاربرامون آسونتربشه نزديكیهاي ظهررفتيم خونه بابايي ساعت دوازده ظهروضوگرفتم وبراي آخرين بارتورا بغل گرفتم وبهت شيردادم وشروع كردم به خوندن سوره يس با اينكه مي خواستم آخرين بارحسابي شير بخوري تومي خواستي بازي كني وزياد تمايلي براي شيرخوردن نداشتي ديگه نمي تونستم ج...
24 بهمن 1390

آخرین شب شیردهی

 نازنینم سلام امشب پنج شنبه 13 بهمنه اگه خدا بخواد می خوام فردا شیرت را برای همیشه قطع کنم این مدت تعداددفعات شیرخوردنت خیلی کمترشده وبیشترموقع خواب وشبها شیرمیخوری روزها که من نیستم به قول مامانی اصلا سراغی ازمن یا شیرنمی گیری ولی همین که من را می بینی چنان ذوق وشوقی برای ایشی خوردن نشون میدی که حد نداره باید زودترشیرت را قطع میکردم ولی خدا میدونه که چقدر برام سخته خدا می دونه که اصلا طاقت ندارم که اشک ریختن والتماست را ببینم ظاهرابه نظر میرسه که شیرخوردن صرفا به نفع توهست ولی من هرگاه بهت شیرمی دادم آرامش عمیقی پیدا میکردم خیلی وقتها سعی می کردم موقع شیردادن برای دوستان وآشنایان دعا کنم گاهی وقتها هم باهات درد دل می کردم وح...
14 بهمن 1390

792 روز

عزيزترينم سلام مدتيه نتونستم بيام ازكارها وحرفات بنويسم سرما خوردگي دوباره من و تو وشلوغي كارهام باعث شد نتونم مرتب بيام وبلاگت را به روز كنم ولي روزهفتصدو نودودوم یا بعبارتی ١١ بهمن  رابه خاطر سپرده بودم تا هرجورشده يه پست جديد براي اين روز خاص بذارم مي دوني چرا 792 روزبراي من اينقدر مهمه روز يعني سال و ماه و روز   به اين ترتيب ما دوسال ودوماه ودوروزه كه دركنارهم هستيم هنوز هم گاهي باورم نميشه كه اين دوران چطور گذشت اي كاش سرعت زمان كم ميشد تا شيريني اين روزهارا خوب خوب حس كنم وهرگز فراموش نكنم لحظه لحظه بزرگ شدنت را چه زودگذشت روزهايي كه به اميد اومدنت به اين دنيا روزشماري م...
11 بهمن 1390

ابجی جون نازنین من

    دخترگلم سلام امشب شب اربعین هست ونمی دونم چه حالی دارم می خوام بنویسم ولی نمی دونم چطور بنویسم و واحساسم را چطور بیان کنم دقیقا یادم نیست حدود یکسال پیش بود که ازطریق یه کلوپ دوستانه باعده ای ازهمشهریهام اشنا شدم با اینکه همه شون خیلی خوب بودن ولی من نسبت به یه نفرکه خیلی مهربون ونازنینه احساس نزدیکی بیشتری پیدا کردم کم کم دوستیمون عمیقترشدبا وبلاگش اشنا شدم ومدتها ست این وبلاگ شده پاتوق هرروزه من اوخیلی خوب می نویسه وحرفاش همیشه به دلم می شینه چون به قول سعدی "حرفی که ازدل برآید لاجرم بردل نشیند " وبه این ترتیب هرروز حداقل یه بارباهم حرف میزنیم هروقت ناراحت ودلخوربوده ام باهاش درددل کرده ام وازگرفتاریها وغصه هام بهش ...
23 دی 1390

ماجراهای حسنی جونی

نازدونه من سلام اين روزها اينقدر حرفها وحركاتت شيرين شده كه عكس نشان دهنده همه آنچه كه درحال انجامه نيست ضمن اينكه تا ميام ازت عكس بگيرم همه توجهت به موبايل جلب ميشه وديگه كارت را ادامه نمي دي من هم بيشترترجيح ميدم ازشیرینی اون لحظه نهايت بهره را ببرم وبا عكس گرفتن همه چي را خراب نكنم فقط گاهي كه خودت اجازه بدي ازت فيلم مي گيرم براي ثبت اين لحظات مي نويسم تايادم نره كه چيا كه نميگي وچه كارها كه نمي كني حداقل با نوشتن كمي هيجانم فروكش كنه یه روزکتاب حسنی را آوردی وبا اشاره به بالای اولین صفحه کتاب به من گفتی" این چیه "من هم گفتم بنام خدا ازاون روزبه بعدهرموقع کتابی را بازمی کنی بلند می خونی "بنام ادا(oda)" وبعد شروع مکینی به تعری...
21 دی 1390