نهم آذرساعت ده ونیم صبح
دخترخوب مامان سلام توساعت ده ونیم صبح به این دنیا پاگذاشتی ومن بنا به یه قرارخودخواسته تاحالا درروزتولدت وساعت ده ونیم صبح ازت عکس گرفته ام اولین عکسی که پنج ساعت بعدازتولدت توسط بابامهدی گرفته شد دوشنبه 1388/9/9 ساعت سه بعدازظهر یکسالگیت درحالیکه به تب ویروسی رزوئلا مبتلا شده بودی ویک درجه تب داشتی سه شنبه 1389/9/9 ساعت ده ونیم صبح دوسالگیت درحالیکه برای رفتن به مراسم ختم یکی ازاقوام آماده میشدی چهارشنبه 1390/9/9 ساعت ده ونیم صبح عزیزکم میبینی چقدر عوض شدی بزرگ شدی والبته شیطون هم شدی گاهی حسابی ازکارهات خند...
نویسنده :
ماماني
15:56
جشن تولدپیش ازموعد
حسنی عسلی من سلام امروزروزتولدت بود وهمون طوری که قبلا هم گفتم به دلیل مصادف شدنش باماه محرم جشن تولد نگرفتیم ازطرفی فوت یکی ازاقوام هم باعث شد تانتونیم یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم ولی حدود دوهفته پیش یعنی روزعیدغدیرکه همه خونه بابایی بودیم بعدازظهرمن وتو وخاله وزن دایی وصبا باهم رفتیم بیرون وبازارگردی وخرید وکلی خوش گذروندیم عصرهم یه کیک خریدیم وهمگی نوش جون کردیم وتولدت را دوهفته جلوترجشن گرفتیم کیک مثلا تولد باتزئین خرگوشی (خودت ربطش را باتولد پیداکن) واما بحث شیرین کادو من وبابایه مدال طلا ...
نویسنده :
ماماني
12:19
گذرزمان
عزیزکم سلام پارسال عيدغديرهمه فامیل خونه بابايي بوديم وشب همه بچه ها ونوه هاي خاله جان (خاله من) جمع بودن ازبين همه بچه ها چهارتا ني ني خوشگل هم بودن كه همسن بودن وتوازهمه كوچيكتربودي چهارتايي تون راكنارهم روي مبل گذاشتيم وبا دست زدن مامانها وتلاش فراوان ازتون عكس گرفتيم به ترتیب ازراست به چپ: میترا خانم صبانانازی نیلوفرجون حسنی گلک مامان يكسال بعد ............... چندروزپيش دوباره همه خونه بابائي بوديم و شما چهارتا ني ني خوشگل هم جمع بودين ومشغول بازي وشيطنت به سختي كنارهم نشونديمتون وباز ازتون عكس گرفتيم ولي خي...
نویسنده :
ماماني
18:38
فرشته من دوساله شد
حسنی جانم سلام امشب هشتم آذرماه وشب تولدته شب تولد نیکو ترین موجودعالم وبالاخره نی نی کوچولوی من دوساله شد مهربان ترینم خیلی حرفها توی دلم تلنبار شده که نمی دونم ازکدومش شروع کنم والبته تو هم مرتب بهم سرمیزنی ونون خشک تعارفم میکنی قربون اون دل مهربونت برم من عزیزترینم اسم وبلاگت را دلنوشته های مامان گذاشتم چون میخواستم بیام اینجا ودردلهام رابرات بنویسم مدت زیادی بود نوشتن را کنارگذاشته بودم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دیدم باوجود خاطرات شیرین تو دیگه جایی برای دردل کردن نمی مونه توالتیام بخش همه دردهای من شدی اینجا دوستای خوبی پیدا کردم که همه شون راعاشقانه دوست دارم ...
نویسنده :
ماماني
9:31
پوش حسینیه
دخترنازم سلام جمعه چهارم آذر بود ودوروز به ماه محرم مونده طبق معمول سنوات قبل حسینیه يكي ازمحله هاي قديمي يزدپوش بالا میکردن وازاونجاییکه پدر ومادرمن وپدر ومادربابامهدی هم تو همون محله بزرگ شدن ما هم یه جورایی خودمون را متعلق به اون جامی دونیم وهروقت هم گذرمون به اونجا مي افته خاطرات کودکیهامون ،خونه پدربزرگهامون، بازی با دوستامون زنده میشه چندسالی بود که به این مراسم نرفته بودم چون دوسال پیش توهنوز ...
نویسنده :
ماماني
19:04
کی آب می ریزه ؟
دخترپاییزی من سلام مدتي بود كه همه شهرها بارون مي اومدولي يزد ماهيچ خبري نبود همه دلمون هوس بارون كرده بود وتصاويربارون را ازتلويزيون باحسرت مي ديديم وهمش مي گفتيم چطورميشد اينجا هم خيس بشه چون رطوبت يزدخيلي كمه تابستوناش ادم را میسوزونه وزمستوناش هم تا مغزاستخوان يخ مي زنه ولي بارندگي خيلي كمي داره اول آذر بود وهوا حسابي ابري شده بودبعدازظهريه نگاهي به كوچه انداختم ببينم هوا چه جوريه همين كه پنجره را بازكردم بوي بارون به مشامم خورد وحالم را جا آرود ديدم داره بارون مي آد اولين بارون پاييزي ديگه روي پاهام بند نبودم به بابا گفتم بيا بريم بيرون مي ترسيد سرما بخوره گفتم با ماشين بريم تو شهر بگرديم كه گفت خسته ام وحوصله ند...
نویسنده :
ماماني
21:00







