حسنی حسنی ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

دل نوشته هاي مامان حسني

استادکلاس بازیگری

دخترعزيزمن سلام روزدوم تيرماه درمورد يه معجزه صحبت كرده بودم وحالا به خاطر ماجراي توبايد اون معجزه را زودترلو بدم قضيه ازاين قراربود كه اون روز كه خاله رفته بود دكترتا تاريخ عمل مشخص بشه اقاي دكتربعدازسونوگرافي گفتن حامله است واوج شادي ما اون روزرقم خوردخاله اين مدت به خاطر ويارش صبحها مياد خونه بابايي وتوهم كه ديگه شمع وگل وپروانه دورت جمع هستن ازشب لحظه شماري مي كني تا صبح بشه وبري خونه بابايي  شب قبل ازعيدفطربا خاله وعموقرارگذاشتيم تا صبح عيد بيان خونه ما وباهم بريم صبحانه عدسی بگيريم وبريم خونه بابايي. اون شب تا ديروقت بيداربودي چندبارخوابوندمت ولالايي خوندم ولي بعدازچنددقيقه كه مشغول جمع وجوركردن خونه بودم سروكله ات پيدا ...
7 شهريور 1391

خداحافظی باپوشک

همه وجودمادر سلام مدتي بود كه توفكرگرفتن پوشكت بودم بعضي بهم مي گفتم ديرشده اينجورشده اونجورشده و.... ولي من دوست ندارم كاري را زودتراززمان مناسب انجام بدم وتورا ازاربدم وموقعيت بغرنجي به اجباربه وجودبيارم انچنان كه نتايج فوق العاده بدش را توي يكي اربچه هاي فاميل ديدم  به همين دليل حرفهاي گاها  ناخوش ايند ديگران را به خود مي خريدم با مشورت با دوستام واستفاده ازراهنماييهاي خانم جوفراست تو كتاب مادركافي به اين نتيجه رسيدم كه حدودا سن دوونيم سالگي كه سيستم عصبي دفع ومثانه بچه كامل شده زمان مناسبي براي پوشك گرفتنه ضمن اينكه مدتها بود شبها تا صبح پوشكت خشك مي موند واين نشان مي داد زمان مناسب فرارسيده تصميم داشتم  ب...
7 شهريور 1391

پيش به سوي استقلال

حسني خانومم سلام اينقدر حرف دارم كه نمي دونم ازكجا بگم مدتي بود كه محل خوابت معضلي شده بود بعدازشيرگرفتنت چندروزي روي تخت خودت خوابيدي ولي بعد ازحدودده روز موقع خواب بهانه مي گرفتي ويا حتي كابوس مي ديدي ونهايتا مي اومدي كنارمن وفورا هم خواب مي رفتي بعد من مي ذاشتمت روي تخت خودت  گاهي خودم هم ازخستگي خوابم مي برد ونيمه هاي شب با لگدجنابعالي بيدارمي شدم وبا اون خواب الودگي تورا بغل مي كردم وتوجاي خودت مي خوابوندمت البته چنددفعه اي هم به خيرگذشت چون درحاليكه بغلت گرفته بودم نزديك بود بيفتيم به هرحال دوباره تمرينم را بايد شروع مي كردم ابتدا سعي كردم كمي روند روزمره مون را عوض كنم به اين ترتيب كه وقتي ازاداره مي اومدم دنبالت بعدازچنددق...
1 شهريور 1391

تسليت

هموطنان عزيزم درغرب كشور مصيبت وارده را بهتون تسليت مي گم وازخداوند متعال براتون صبرجزيل مي خوام ازخدا مي خوام بلاهاش را ازاين كشور برداره هم بلاهاي اسماني وهم زميني همچنين شرادمياني كه خودشون بلا هستن
24 مرداد 1391

تاسف عميق من

نازنينم سلام قبل ازهرچيزبابت تاخيرم معذرت مي خوام گاهي وقتا خيلي ازچيزها دست به دست هم مي ده  تا ادم ازسعادتي بزرگ محروم بشه مدتي بود كه نتونسته بودم اتفاقات جديدرا بنويسم ازبس مطلب براي نوشتن زيادبود تنبلي كردم والبته مسائل جورواجورديگه اي هم پيش اومد كه اصلا توان نوشتن نداشتم لپ تاپ مشكل پيداكرده بود وخيلي زود قهرمي كرد چنددفعه اي هم براي تعمير وتعويض ويندوز فرستاديمش ولي زيادافاقه اي نكرد واجبارا براي تعميراساسي فرستاده شد ازقضاي روزگاراين روزا زمان اوج كاري اداره هم هست وسرم شلوغ بوده وفرصت نكردم به اينجا سربزنم امروز لا به لاي كارا يهوبه دلم افتاد براي خستگي دركردن يه سربه وبلاگ بزنم وقتي بازش كردم خيلي شرمنده شدم پيغامها...
21 مرداد 1391

دنياي زيباي دخترم

عزيزترينم سلام قديميا هميشه ميگفتن بچگي هم عالمي داره با اينكه همه اين جمله را قبول دارن ولي گاهي ادم به عينه مي بينه ووقتي به دنياي شما كوچولوها واردميشه سرشاراز شادي ولذت وزندگي ميشه جمله جمله حرفات قشنگ هستن ولي من فرصت ويادوهوش نوشتن همه اونا را ندارم پس اون گل درشتاش را مي نويسم تا همين هم ازذهنم فرارنكنه يه مدت همينكه ازصبح پاميشدي يه روسري سفيد كوچولوكه براي زمان نوزاديت بوده را روسرت مي نداختي بدون اينكه پايينش را گره بزني ويا اجازه بدي كسي اينكاررا برات انجام بده، كل روزسرت بود بالاخره معلوم شد كه اين روسري موهاي بلند جنابعالي هستن وتو هم توعالم خودت غرق بودي وقتي با اين موهاي بلند سپيدمي رقصيدي ازاون لحظه هاي شاهكار...
26 تير 1391